بازیِ نسیم و نور و چنار

خرید بک لینک
تاریخ فلسفه غرب مصطفی ملکیان را میخوانم. بخش تجربهگراها.جان لاک. صفحهای، پاورقی خورده دربارۀ «واقع». موضوع پاورقی مهم نیست. کلمهای کهداخل گیومه در آن پاورقی لبخند روی لب من نشاند و احساسم را بین آن مطالب خشک لطیفکرد، مهم است؛ «روانی». «روانی» به عنوان صفتی برای آب به معنای روان بودن.فراموشم* نشود هنگام** عصبانیت از کسی، این لفظِ لطیف رانثارش نکنم. * و ** به نظرم «فراموش کردن» و «هنگام» نسبت به «از یادرفتن» و «موقع» دلنشینتر است. «فراموش کردن» را محمدصادق سه و سال و نیمه برایمپررنگ کرد وقتی در بین گریههایش مامانش میگفت: «مگه نگفتم وقتی میخواییم ازخونه کسی بریم، نباید گریه کنی؟» و در حالیکه اشکها و لب و لوچهاش را جمع میکردپاسخ میداد: «آره. فراموش کردم». و «هنگام» را دانشآموز کلاس ششمیام. پینوشت: «چشاتو بهم میدی؟»، تکه کلام سریالی بود. دوستش دارم. غوغا میکند با دل آدمی... بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 248 تاريخ: شنبه 30 بهمن 1395 ساعت: 17:03

«دکترژیواگو» باید میخواندیم و میدیدیم. خواندم. دیدم. اشک ریختم و چندین روز در فضایداستان غصهدار بودم و ذهنمشغول. نوبت تمرینها بود. «فرض کنید جای پاشا هستید.قبل از مرگتان قرار است برای لارا نامهای بنویسید. عشقتان را به لارا در نامۀکوتاهی ابراز کنید و دلیل اینکه دیگر برنمیگردید را توضیح دهید.». «لارا و تونیاهمدیگر را به طور تصادفی ملاقات میکنند. چه مکالمهای به نظر شما بین آنها رد وبدل میشود؟». «یوری با دو زن زندگی کرد و از هرکدام دارای فرزند شد. آیا او راسرزنش میکنید؟ از کار یوری دفاع کنید یا آن را زیر سوال ببرید». ... باید مینوشتم.برای چنین سوالهایی باید کلمات را روی کاغذ میآوردم. در واقع باید خودم را رویکاغذ میآوردم. و این کار را دوست نداشتم. باید لایههای خصوصی ذهنم را به طور نامحسوسیبرای دیگران آشکار میکردم. اذیت بودم. دوست نداشتم استاد و بچههای کلاس واردلایههای مخفیِ ذهن من بشوند؛ همانجایی که خصوصیِ خصوصی است. همانجایی که اصول و چارچوب و احساسات رابطۀ خصوصی من را میسازد.برای رفع تکلیفکلاسی چند جملۀ کلیشهای و کوتاه را کنار هم قطار کردم. متن بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 230 تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 21:04

خوابت را دیدم. وسط یک گندمزار. کنارِ یک جادۀ دور. روی یک تابِ قدیمیِ دو نفره. من بودم و تو و یک عالم گندم؛ اما نه آنقدر که چشم کار میکرد. چشمهایمان جاده را میدید. تردد ماشینها را.نسیم بود و سکوت. نه نسیم با گندمها به حرف بود و نه ماشینهای جادۀ دور چیزی میگفتند. نه حتی من و تو! اینبار صدا بود که ایستاده بود و زمان با بیصدایی در حرکت.من بودم و تو. روی یک تاب قدیمی. سرت روی پاهایم. انگشتانم در نوازش موهایت. وسط یک گندمزار. هر بار که تاب بالا میرفت و جاده هویدا میشد و با پایین آمدن، خودش را لا به لای گندمها پنهان میکرد، دیگر دل من مثل بچگیها هوری نمیریخت. همه چیز خوب بود و آرام. من بودم و تو! همه چیز خوب بود.این خوابِ خوب را کم داشتم. همین امروز. قبل از آغاز شدنش. بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 252 تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 21:04

دختر خواسته بود حرفی بزند. رو به رویش نشسته بودم. ماجرایی را تعریف کرده بود. باورم نمیشد. بدنم یخکرده بود. فقط دوازده سالش بود. از یازده سالگی درگیر آن ماجرا بود. نمیدانستم چهباید بگویم. هول کرده بودم. مثل احمقها فقط میگفتم «لطفا، دیگه این کار رو نکن!قول بده که نمیکنی! لطفا قول بده!». تمام طول صحبت سعی کرده بودم خودم را عادینشان بدهم. دستانم میلرزید و دختر نباید میفهمید. نباید از گفتن آن ماجراپشیمانش میکردم. باید خودم را عادی نشان میدادم. صحبتهایش تمام شد. خودم را به سختیبه دفتر معلمها رساندم. دیگر نتوانستم سرپا بایستم. پاهایم جون نداشت. روی صندلینشستم. همکارها دورم جمع شده بودند. رنگ از صورتم پریده بود. یکی بهم شیرینیمیداد. دیگری دستانم را گرفته بود. یکی دیگر چای داغ برایم ریخته بود. شوکه شدهبودم. نمیدانستم چه باید کنم. ازم میپرسیدند چه شده و نمیتوانستم چیزی بگویم.نمیدانستم از کجا بگویم. اصلا بگویم یا نگویم. هیچوقت فکر نمیکردم بعضی چیزهااینقدر به من نزدیک شود. همیشه فکر میکردم گزارشها و آمارها و ماجراهایی برای غریبههااست. آن چیزها برای آدمهای دنیای بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 194 تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 21:04

پلاسکو فرو ریخت. واکنش ناخودآگاه و حسِ اولیهام به این خبر بغض بود وگریه. وقتی فیلم فرو ریختن را دیدم، گویی قسمتی از من هم با پلاسکو فرو ریخت. مگرنه این است که خیابانها و کوچهها و خانهها و مغازههای این شهر، خودِ این شهر،خودِ این کشور با خاطرات و احساساتی که در وجودم نقش زدند قسمتی از من شدهاند؟پلاسکو فرو ریخت و خاطرات و احساسهای خوب من هم با فرو ریختنش فرو میریخت. وحاصل این فرو ریختن اشک بود و اشک...ذهنم دیگر در پیِ غم خود نبود. حالا آتشنشانهایی که زیر خروار خروار آوار گیرکرده بودند متعلق احساس و فکر من شده بودند. با آتشنشانی و آتشنشانها بیگانهنبودم. دورهای از کودکیام، بابا کوتاهزمانی در آتشنشانی مشغول بود و رفت و آمدداشت، البته نه در بخش امداد و ماجراهایی از دوستانش تعریف می کرد. و همین که تو به ماجرایی نزدیکتر بوده باشی ازدیگرانی، فقط نزدیک و فقط کمی، بدون آنکه نحوۀ این نزدیکی مهم باشد، غم را برایت سنگینتر میکند.ذهنم درگیر مالکین مغازهها هم شده بود. مالباختهها. کسانیکه یک ماه دیگر، شبِ عید، کار و کاسبیشان قرار بود رونق بگیرد و لبخند روی لب بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 220 تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 21:04

یک نفر، اینجا،بیرحمانه، با بوی قهوهاش مرا مست کرده...#کتابخانه بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 227 تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 21:04

میگفت، معلم نظریه مُثُل افلاطون را توضیح میداد. بعضی از بچهها نظریهرا نمیفهمیدند. دوستم اعصابش خرد شد. از معلم خواهش کرد بنشیند روی صندلیاش.خودش رفت جلوی کلاس. «افلاطون میگه، همه چیز فِیکه! اصلش تو مُثُله.یعنی الان من فِیک هستم. شما فِیک هستید! این میز فِیکه! آقای الف فِیکه!» معلمچشمانش گرد شد. «خانوم! من فِیکم؟ دیگه اینجوری نگید!»کلاس پر شده بود از خنده. بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 210 تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 21:04

شین آمده بود پیشم و گفته بود یکی از معلمهای مردش را دوست دارد. اولش ازمهارت و تخصصش خوشش میآمده، از نگاهش در عکاسی و معماری. اما کم کم حس خوشآمدنشفراتر رفته، تغییر کرده و حالا بسیار درگیر معلم است. از درسها و فعالیتهایدیگرش باز مانده. به او بسیار فکر میکند. و حالا از این وضعیت ناراضی است. حسهایشبرایش اذیتکننده شده. میخواهد دوباره همان دختری شود که درسش بسیار خوب بود.تمام کارهایش را منظم و کامل انجام میداد. اما خب هنوز هم معلم را دوست دارد و درگیرش است.هر هفته میبیندش.شین بسیار مستاصل بود و بهم ریخته. لبخندی زدم و گفتم اتفاقی که برایت افتادهاصلا چیز عجیب و غریب و ترسناکی نیست. واقعا طبیعی است. اصلا نگران نباش. درست میشود.کمی آرام شده بود. مهم است که وقتی نوجوانی یا کودکی میآید پیشمان و از مشکلیبرایمان میگوید پذیرایش باشیم. رفتاری نکنیم یا حرفی نزنیم که باعث خجالت کشیدنش،ناراحت شدنش، طرد شدنش شود. گفته بودم، این حسی که الان داری، این اتفاقی که الان برات افتاده مطمئن باشباز هم میفته! حتی شاید پرزنگتر. شاید تا آخر عمرت دلت برای بعضیها بلرزه. ازبعضیها بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 150 تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 21:04

1-چند نفری هستند که با هم جمع شدهاند و به امور افرادنیازمند رسیدگی میکنند. چند وقت پیش آمده بودند سراغ بابا برای یکی از همانکارهایشان. از بابا خواسته بودند خانۀ یک خانواده نیازمند را سر و سامان بدهد.هزینه را آنها بدهند اما خب بابا کمتر حساب کند. بابا قبول کرده بود. یک اتاقسی متری تنها سرپناه خانواده بوده. فقط سی متر. هشت بچه و پدر و مادرشان در سی مترزندگی میکردند. تهِ کهریزک. بدون آب آشامیدنی. بابا میگفت وقتی وارد خانه(!) شدهواقعا جا خورده از وضعیت شان. بابایی که کم این چیزها را ندیده!چند وقت پیش بابا گفت میخواهمببرمتان یک جایی. بردمان همان جا. تهِ کهریزک. بیابان بود. بیابان واقعی! چند خانه در ردیف هم در بیابان با آجر ساخته شده بود. بندهای رختلباسهایشان در همان بیابان آویزان بود و لباسهایشان روی بند در باد خودنمایی میکرد.شبیه همان تصویر کوخنشینان کتاب اجتماعی دوران دبستانمان بود. شبیه همان حلبیآبادیهاییکه یک بار دیگر بابا برده بودمان و گفته بود یکی از کارگرهای افغانستانیاش اینجازندگی میکند. همان کارگرش که چند وقت پیش به بابا گفته بود پنج هزار تومن بدهد بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 160 تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 21:04

خواهرم میگفت، دربارۀ نعمتهای خدا و اینکه باید از خدا به خاطر این همه نعمتتشکر کنیم باهاش حرف میزدم. «ببین، چه خدای خوب و مهربونی داریم! بهمون دهن دادهکه حرف بزنیم. غذا بخوریم. بهمون دو تا چشم خوشگل داده که چیزهای خوب خوب بینیم.دو تا گوش داده که چیزهای خوب خوب بشنویم. دیگه بهمون چی داده؟»«دو تا دست داده. دو تا پا داده. مامان! خدا دو تا خاله خوب و مهربونم بهمونداده»یعنی خواهرم این رو که از پشت تلفن تعریف کرد، تصور کنید چه رنجی بر منمتحمل شد از نبود عزیزِ خاله در آن لحظه به منظور بغلها و بوسهها! خب اونوقتنباید یک پاکت پر نون خامهای براش بخرم و ببرم؟ پاکت! نه جعبه! که برای اولین بارنون خامهای رو تو پاکت ببینه و با تعجب پاکت رو باز کنه و چشمش که به نون خامهایهامیخوره با دست کوچولوش یکیشو بکشه بیرون و با چشمایی که از خوشحالی باز شده وشبیه دو تا دکمۀ درشت براق، برق میزنه بگه «ماماااااان! یه عالمه نون خامهای!!همشو برای من خریده!» و تصور کنید باز چه رنجی بر من متحمل شد از چشمغرههایخواهرم که یعنی این همه نون خامهای براشبده و همشو نباید بدی به اون. و مجبور ش بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 168 تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 21:04

صفحه بندی